u خانه
u مديريت
u پست الکترونيک
u شناسنامه
| | ||||||||||
![]() | يکشنبه 28/5/1386 ساعت 11:27 صبح حکايت شده:در باديه وبياباني،مردي بود،خيمه اي درست کرده بودوبا همسرش در زير آن خيمه زندگي ميکردند،اين زن وشوهر از مال دنيا ،يک الاغ داشتند که با آن آب مي آوردند وبعنوان تجارت از آن استفاده ميکردند ويک خروس داشتند که آنانرا براي نماز بيدار ميکرد ويک سگي داشتند که آنها را در بيابان از گزند جانوران حفظ مينمود،شبي روباهي آمد وخروس آنانرا گرفت وخورد،آنها خيلي محزون شدند ،شوهر ،مرد صالحي بود ،گفت:اميد آنکه خير باشد،سپس گرگي آمد؛شکم الاغ را دريد وکشت،مرد گفت:اميد آنکه خير باشد شبي ديگر ،به سگ آنان صدمه اي رسيد ومرد ،مرد گفت:اميد آنکه خير باشد.بعد از ايامي،اوضاع واحوال بهم خورد،تمام مردمي که در اطراف آنان زندگي ميکردند بدست دشمنان افتادند،عده اي اسير گشتند بعد معلوم شد که دشمن صداي الاغ وسگ وخروس به وجود آنان پي برده است ولي اين زن وشوهر چون سگ والاغ وخروس نداشتند از قتل وغارت محفوظ ماندند به اين ترتيب جمله (اميد آنکه خير باشد)محقق گرديد. نوشته شده توسط: مهربون ******* ************ ********************************* ************ ******* دوشنبه 22/5/1386 ساعت 8:14 صبح i + نتيجه طمع! مردي قوچي را طناب به گردن کرده واز عقب خود ميکشيد،دزدي به او رسيد وطناب را بريد وقوچ را برد،مرد که قسمتي از طناب در دستش بود،پس از مدتي آگاه شد که قوچش نيست به اينطرف وآنطرف رفت تا دزد را با قوچ،سر چاهي ايستاده ديد که زار زار گريه ميکند ،نزديک آمد وگفت:براي چه گريه ميکني(دزد حيله اي بکار برد)گفت:کيسه اي پر از زر (طلا) داشتم به چاه افتاد ودسترسي به او ندارم ،واگر کسي آن کيسه را که محتوي پانصد درهم است از چاه در آورد خمس (صد درهم)آن را به او خواهم داد؛مرد حساب کرد وديد صد درهم قيمت صد قوچ است بدون اينکه در باره قوچش سؤال کند طمع کرد وبرهنه شد لباسهاي خود را در کنار چاه گذاشت ودر چاه رفت،دزد لباسهايش را هم برداشت وبرد.آن مرد در درون چاه هر چه جستجو کرد چيزي نيافت،بيرون آمد ديد دزد لباسهايش را نيز برده است. نوشته شده توسط: مهربون ******* ************ ********************************* ************ ******* يکشنبه 21/5/1386 ساعت 7:31 صبح i + عاشق کيست؟ شخصي عاشق دختري بود،و ساليان دراز آرزوي وصال او را داشت پس از چندين سال به معشوق پيغام داد که در فلان مکان نيمه شب حاضر باش که براي ديدن تو خواهم آمد،از ناحيه معشوق براي عاشق خبر آوردند که بسيار خوب قبول است عاشق از شنيدن اين خبر گوسفندها قربوني کرد وبه فقرا؛بخشش واحسان نمود وهمان شب در مکان گفته شده ،منتظر بنشست ولي متاءسفانه خوابش گرفت،چون نيمه شب شد،معشوق آمد واو را در خواب ديد،در بالين او نشست وقدري از آستين قبايش را بريد وچند گردو در جيب او ريخت،يعني تو هنوز طفلي ولياقت عشقرا نداري برو با اين گردوها بازي کن.
چون سحر از خواب ،عاشق برجهيد*آستين وگرد کانها را بديد گفت معشوق ما همه صدق وصفا است *آنچه بر ما مي رسد آنهم ز ما است نوشته شده توسط: مهربون ******* ************ ********************************* ************ ******* شنبه 20/5/1386 ساعت 8:30 صبح روز مبعث حضرت محمد(ص) بر شما مبارک باد نوشته شده توسط: مهربون ******* ************ ********************************* ************ ******* چهارشنبه 17/5/1386 ساعت 9:28 صبح باز هم سلام حالا ديگه دخترمون افکارش ورفتارش وهمه وهمه تغيير کرده حالا اون خودشو آماده ي يک زندگي جديد کرده زندگي که بخواد در اون سرشار از عشق و وجود باشه حالا ديگه براي خودش خانومي شده چون ديگه ميدونه که بايد مستقل باشه. ودائم از من مي پرسه پس چي شد؟ نوشته شده توسط: مهربون ******* ************ ********************************* ************ ******* پنجشنبه 28/4/1386 ساعت 7:15 عصر سلام دوستان ميدونم که منتظريد تا ببينيم اين ماجرا به کجا مي رسه؟ بالاخره دختره رو راضي کردم اولش براش سخت بود اما بهر حال با گفتن عزيزم اون ترو خوشبختت ميکنه نميدونم از اين حرفهاي خاله زنکها که کلي تاثير فراوان روشخص بذاره بهر حال ميگم ديگه حالا اون راضي شده تا ببينيم باز چي ميشه؟راستي نميدونم اونا منتظر جوابند يا اينکه از بس ماهم سخت ميگيريم پا به فرار بشن . اما خيلي هم دلشون بخواد که اين وصلت بوجود بياد چرا که ديگه دخترمون براي خودش يک کدبانو درست وحسابي شده. باز هم منتظر مي مونيم تا ببينيم چي ميشه؟ نوشته شده توسط: مهربون ******* ************ ********************************* ************ ******* چهارشنبه 27/4/1386 ساعت 11:27 صبح حالا دوستان ميدونم منتظريدتا ببينيم چي ميشه؟ حقيقتش منکه دل تو دلم نيست منهم منتظرم تا ببينم چي ميشه ؟ آيا دختره بارفتنش خوشبخت ميشه ؟نکنه خداي ناکرده دوباره برگرده واااااي نه باور کن اگه بخوادبره ودوباره برگرده منو ديونه کرده
حالا اين به کنار بايد منتظرمراسمهاباشيم واي چقدر کارداريم حالا برو بياها شروع ميشه ازهمه بدترحرف وحديثها و خوب ميدونم منتظريدتاببينيدچي ميشه منهم منتظرم تا ببينم چي ميشه؟ نوشته شده توسط: مهربون ******* ************ ********************************* ************ ******* سهشنبه 26/4/1386 ساعت 7:48 عصر جمع ،جمع دوستان بود اين بار بغير جلسات ديگه بود ميخواستند از ميان آن جمع دختري را خواستگاري کنند که يکي يکدونه وبقولي زمان ازدواجش رسيده بود بهر حا ل دختر ما در اون جمع آنروز نبودالبته خود منهم نبودم حالا بهر علت،بالاخره توسط واسطه اي از جانب باباي پسر به سرپرست دختر اين پيشنهاد داده شد.اما زود جواب داده نشد. تا......فرداي همون روزآقاي خانواده مسئله رو با خانواده اش مطرح ميکنه البته پيش از اينکه آقا صحبت رو شروع کنه مادر خانواده متوجه مي شه وميگه بگم که چي مي خواهي بگي؟ آقا:چي ميخوام بگم خانم:اشتباه نکنم ميخواهي بگي که از دختر خونه توسط ....=خواستگاري شده آقا:چطور متوجه شدي؟ خانم:از آنجائيکه سال پيش در همين مورددو دفعه خوابشو ديدم وبراتون هم توضيح دادم آقا :درسته همينطوره خانم:خير انشاءالله من که با اين وصلت موافقم مهم موافقت دخترمونه آقا : بهر حال شما هم آمادش کنيد که موقع ازدواجش رسيده . فرزندان خونه:اي بابا ما رو چه قافلگير کردي مگه ميشه خواهرمون! مگه مي خواد ازدواج کنه؟ آقا:بهرحال نميشه که بمونه اگه سعادتش اين باشه بايد خوب ازدواج کنه. حالا ديگه صحبت مادر با دختر شروع ميشه آخه ميدوني چيه دختره زياد با ازدواج فاميلي موافق نيست بخاطر همون هم مادر موظف شده تا اورا متقاعد کنه چون خانواده پسر رو خوب وايده آل ميدونند بهر نحوي دختر رو به اين ازدواج راضي کنه. روز اول مادر:دخترم ديگه بزرگ شدي وقتشه که ديگه يواش ، يواش مستقل بشي تشکيل زندگي بدي ديگه از اين فرديت خارج بشي. دختر:همانطور بمانند روزهاي ديگه به چهره ي مادر نگاه ميکنه اما متوجه ي صحبتهاي اون نميشه پس حرفي نميزنه ولبخند ريزي در چهره اش ايجاد ميکنه مادر: چند دقيقه اي بعد که در حال انجام کارهاي آشپزخانه است ميگه :راستي عزيزم بنظر تو در بين خانواده البته با بيان نام ايشان کدوم از افراد اين خانواده با شخصيتترند M ،کمي شوته شما که ميدوني باباي من آدم مقيدي بوده پس دوست داره که منهم همون باشم که اون ميخواد من دوست ندارم نامحرم منو ببينه.B،حلقه ي اشکي در چشمانش جمع ميشه روز دوم = مادر:عزيزم دوست داري ازدواج کني؟ دختر : با شرم سني خودش آروم ميگه خوب بله مادر :چه مرحله از ازدواج براي تو خوشاينده دختر:لباس عروسي پوشيدنش مادر :تشکيل خونه وزندگي چي؟ دختر:خوب کمي سخته اما من پيش شما خيلي چيزها رو از زندگي ياد گرفتم شايد بتونم از مشکلات بعدي اونهم بربيام . مادر :مکثي ميکنه دختر رو در آغوشش ميگيره وصورت نازنين دختر رو ميبوسه بعد ميگه ميدونستم که ديگه بزرگ شدي وحالا ميتوني تصميم درست براي خودت بگيري.خوب بحث امروز هم تموم ميشه تا... روز سوم =مادر:عزيزم ببين منو باباي خونه ميدوني که فاميل بوديم واينو هم ميدوني که از ازدواجمون راضي هستيم درسته که شايد گاهي مشاجراتي بوده اما اين که حمل بر تنفر نيست گهگاهي پيش ميآد ديگه آخه از قديم گفتند( که البته کمش نه زيادش )مشاجرات چاشنيه زندگيه ولي خوب با اين حساب همديگر رو خيلي دوست داريم که بايد خطاهاي همديگر رو بهم ببخشيم اما در کل يک خانواده ي خوشبختي هستيم ميدوني چرا؟ چون ما فاميل بوديم وهمديگر رو ميشناختيم روي همين حساب راضي از زندگيمون هستيم حالا اگه غريبه بود ممکن بود با مشکلاتي روبرو بشيم که انتظارش رو نداشته باشيم البته (اين حرفها براي اينه که بلکه راضيش بکنم مگرنه در هر موارد بد وخوب هست ). دختر :آخه مگه ميشه با فاميل باز نميدونم!!! اما تا حدودي فکر کنم درجه ي مخالفتش با اين صحبتها تغيير کنه يعني ممکنه که راضي بشه اما هنوز منظور منو ندونسته انگاري توي باغ نيست نوشته شده توسط: مهربون ******* ************ ********************************* ************ ******* i ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ [28/5/1386- 11:27 ص] اميد آنکه خير باشد! ********************************* | ![]() | ||||||||
![]() | ******************** :: حقيقتش ::
******************** :: در اين مورد چيزي به کسي نگي ها،بين خودمون بمونه::
******************** :: دوستان من :: :: خبرنامه ::
******************** | | ||||||||
![]() | ![]() | |||||||||




